Hugo


میدونی، ماشین‏ها هیچوقت قطعه اضافی ندارن ، اون‏ها همیشه دقیقا شامل

قطعاتی میشن که لازمش دارن ، پس فکر کردم اگه همه ی دنیا یه ماشین بزرگ باشه

من به یه دلیلی باید اینجا باشم

 



 هوگو یا در واقع هیوگو با اقتباس از کتاب Invention of Hugo Cabreنوشته ی برایان

 سلزنیک به فیلمنامه ای نوشته ی جان لوگان تبدیل و ساخته شده ، جان لوگانی که برای این فیلم نامزد اسکار شد و در همون سال اثر فوق العاده ای به نوشته ی اون اکران شد (رنگو) که بهترین انیمیشن سال هم بود ، با فیلمنامه ای که از این یکی قوی تر بود .

شروع فیلم و اون حرکت خارق العاده ی دوربین ، بدجور مخاطب رو محو فیلم می کنه ، این حرکت دوربین با نوع فضاسازی که صورت گرفته خیره کنندست مخصوصا در نسخه سه بعدی اما مفهومی که در پس این حرکت وجود داره هم به اندازه کافی جذاب و گیرا هست .

طراحی های صحنه و کارگردانی هنری فیلم به شدت گیراست و به حق اسکار رو از آن خودش کرد ، نوع صحنه آرایی ها و رنگ ها و نورپردازی ها چیزه ویژه و نابی از آب دراومده و در کنار فیلمبرداری جذاب و گاها ویژه ، شما رو وادار می کنن که چشم از صفحه برندارید. ( البته به شخصه فیلمبرداری درخت زندگی رو بیشتر لایق اسکار می دونستم )

جلوه های بصری فیلم انقدر روی کار نشسته که جز صحنه ی کذایی ولی خیره کننده ی خواب دوم هیوگو ( تبدیل شدن به آدم آهنی ) ، در هیچ کجا نمی تونید با قطعیت بگید از جلوه های کامپیوتری استفاده شده البته در همون سکانس اشاره شده هم با توجه به خیالی بودنش ، فقط زیبایی و کیفیت جلوه های بصری رو می بیند وگرنه اون هم اصلا کم و کسری نداره .

در فیلم سعی شده از دلِ بازیگوشی های پسری یتیم که در دنیای ساعت ها و چرخ دنده ها غرقه و رابطه ی صادقانش با یک دختر و ایجاد گره ها و سوال هایی که جواب همش به نوعی در همون فلش بک خاصه ، در پایان به ستایش سینمای کلاسیک و تمام جذابیت هاش با توجه به کمبودهای اون زمان و عشق فیلمساز و رویا پرداز بودن ژرژ ملیس فقید بپردازه و شاید تلنگری به بعضی فیلمسازان باشه و در عین حال خود اسکورسیزی اومده از فناوری روز استفاده کرده تا احتمالا باز هم نشون بده که دود از کنده بلند می شه .

 کاراکترهای اصلی فیلم یعنی هیوگو ، ایزابل و پدر ژرژ ( با اون گریم جالب ) هیچ کدوم قرار نیست مخاطب رو از نظر معنایی وارد یک فضای پیچیده و یا شگفت زده کنن و قصدشون اینه که بییننده در فضای فیلم قرار بگیره تا حس فیلم رو بگیره . در واقع پرداخت کاراکترها طوریه که در طول فیلم دوستشون خواهیم داشت اما پرداختشون صرفا در همین حده و از لحاظ پرداخت بهترین کاراکتر خود هیوگوست ( البته اون هم نه به صورت تمام و کمال ) .

 یه سری کاراکتر تیپ گونه در ایستگاه قطار و در قسمت های مختلف فیلم حضور دارن تا فیلم رو هر چه بیشتر از فضای خشک دور کنن و به لطیف تر و بامزه تر کردنش کمک کنن، مثل زن کافه نشین و سگش و مرد تپلی که قصد هم صحبتی با اون رو داره ، زن گل فروش و مهم ترینشون افسر ایستگاه و سگش که خوب و بامزه در اومده .

کاراکتری هم در فیلم هست که جزء نقش های اصلی نیست اما فراتر از یه تیپ معمولیه ، کارکتر پسر عشق سینمای ملیس که از طریق کتابی که نوشته ی خودش بود ، به آرزوش یعنی دیدن فیلمساز محبوبش می رسه ، مطمئنا اکثر ما هم شخصیت هایی در دنیا هستن که دوستشون داریم و یکی از آرزوهامون دیدن و در شرایط ایده آل تر صحبت کردن با اونهاست .

 آسا باترفیلد در نقش هیوگو بازی خیلی خوبی ارائه کرده ؛ مخصوصا زمان هایی که گریش می گیره ، با توجه به معصومیت چهرش ، مخاطب رو هم تحت تاثیر قرار می ده ؛ البته نباید نقش گریم و رنگ چشمهاش رو در هر چه جذابتر شدنش فراموش کرد . ( اگرچه گفته می شه هیوگو استعاره ای از دوران نوجوانی خود اسکورسیزیه )

 تأکید فیلم بر استفاده از ساعت ، ماشین و چرخ دنده ها تا اندازه ایه که اولین پلان فیلم با تبدیل چرخ دنده های یک وسیله ی مکانیکی به شهر شروع می شه و احتمالا هدفش اون جمله ایه که در تیتر نوشتم ، البته در فیلم کاراکتر ملیس افسوس گذشته ها رو می خوره و یا اسکورسیزی می خواد به تمجید از سال های دور بپردازه اما فیلم با این همه درگیر کردن در درون ساعت و یا به قولی ساعت بازی اسکورسیزی ، واقعا تاکید خاصی بر ارزش های زمان نداره ( جز یک دیالوگ عموی هیوگو ) و در عین حال ربط خاصی به دلمشغولی های اسکورسیزی از ساخت این اثر و بیشتر باعث شیطنت بازی های هیوگو و ارزش ساعت شده (صرفا به عنوان یک وسیله) و جذابیت های بصری رو در معرض توجه قرار داده .

 از طرفی هیوگو به عنوانی جزئی از یک ماشین بزرگ هم سهم خودش رو نشون می ده و در طول فیلم پسر کوچکی که با توجه به نمای آغازین به نوعی از دید همه محوه ، در طول فیلم می تونه کار بزرگی رو انجام بده اما باز هم هیوگو بیشتر وسیله ای می شه برای رسیدن به ملیس تا اینکه خودش اصل باشه .

 از طرفی فیلمنامه یک دست نیست ، با این که کارگردان با هوشمندی تمام ، فیلم رو یک دست و عالی پیش برده اما دو نیمه فیلم کمی با هم جور در نمیان ، یعنی با توجه به نیمه ی اول فیلم انتظار یه داستان دیگه در نیمه دوم می ره و با توجه به نیمه دوم ، انتظار یه پیش زمینه دیگه ؛ البته شاید بشه گفت مهم ترین عاملی که همچین حسی رو برای مخاطب ایجاد می کنه ، کم و بیش غیرمنطقی ربط دادن اتفاقاتی هستش که گره ها رو به هم متصل می کنه.

 

در کل هیوگو فیلم قشنگ و متفاوتیه و نکات فنی خیلی قوی داره و یکی از رضایت مند ترین و دوست داشتنی ترین های 2011 است ، روحی که اسکورسیزی از طریق دو بازیگر نوجوانِ دوست داشتنیش و رابطه ی پاک و صمیمانه ی اون ها ، فضاهای جذاب اثر و عشق به سینماش تونسته به درون فیلم بدمه ، قابل ستایش و قابل انتقال به مخاطبه و چیزی که از فیلم برمیاد اینه که بیشتر اسکورسیزی به کمک لوگان به دنبال این بوده که فیلمی ساده رو بسازه تا بتونه حرف دلش رو زده باشه ، پس قطعا ما هم باید دغدغمون رو شبیه کاراکترهای فیلم بکنیم تا راحت تر پیام فیلم رو بگیریم اگر چه این پیام هم مثل خود فیلم بیشتر به ما حس خوبی می ده تا اینکه تحت تاثیرمون قرار بده .